آیا میتوان باور کرد که حتی با حضور چهرههای متعدد و مورد اعتماد، فرآیندی که نام «انتخابات» بر خود دارد، دیگر برای بخش بزرگی از جامعه معنا و اثرگذاری گذشته را نداشته باشد؟ مسئله، فقدان افراد نیست؛ مسئله چارچوبی است که قرار بود ضامن حاکمیت ملت باشد، اما بهتدریج به سازوکاری تبدیل شد که همان حاکمیت را محدود و بیاثر کرد.
قانونی که باید جایگاهها را روشن کند و مانع سوءاستفاده شود، زمانی که امکان پاسخگویی را سلب میکند، ناخواسته به بستری برای گسترش خطا بدل میشود. الزاماتی که باید بازدارنده باشند، اگر نتیجه معکوس بدهند، نهتنها اعتماد عمومی را فرسایش میدهند بلکه مشارکت را نیز بیمعنا میکنند. مسدود کردن عرصهها و تعیین تکلیف از بالا، با هر توجیهی، چیزی جز نادیده گرفتن حق بنیادین ملت نیست.
آنچه در مقطعی از تاریخ معاصر با مشارکت گسترده مردم شکل گرفت، صرفاً یک رقابت سیاسی نبود؛ بیان یک خواست عمومی برای بهبود شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بود. واکنش به آن تجربه، زخمی بر اعتماد جمعی گذاشت که هنوز التیام نیافته است. اینجاست که پرسشهای تاریخی شکل میگیرند؛ پرسشهایی که نه برای سرزنش، بلکه برای فهم و اصلاح مسیر مطرح میشوند.
تا زمانی که بازگشت واقعی به اصل حاکمیت ملی، شفافیت و مسئولیتپذیری رخ ندهد، تکرار فرمها بدون تغییر محتوا راهگشا نخواهد بود. بازاندیشی صادقانه در ساختارها، شرط لازم برای بازگشت معنا، امید و مشارکت است.
No comments:
Post a Comment